
داشتم کارای خونرو انجام میدادم. تو اشپزخونه بودم. ساعت از 12 بعد از نیمه شب گذشته بود. خبری از حسین نبود.الان تو هال بود.حتما خوابش میومده رفتهxa0xa0بخوابه. کارام تموم شد و دستامو شستم .رفتم دستشویی مسواک زدم وقتی اومدم بیرون در رو اهسته بستم که صدای در مزاحم خواب حسین نشه. رفتم تو اتاق خواب . چراغو روشن نکردم که حسین اذیت نشه.چراغ خواب خاموش بود تو تاریکی دیدم که رو تختی کاملا صافه و حسین رو تخت نیست اعععععععع چراغو روشن کردم بلند گفتم حسین؟ کجایی؟ جوابی نشنیدم رفتم سمت اون یکی اتاق . وقتی داشت...
ادامه مطلب