حتما بخوانید

خرید بک لینک
داشتم کارای خونرو انجام میدادم. تو اشپزخونه بودم. ساعت از 12 بعد از نیمه شب گذشته بود. خبری از حسین نبود.الان تو هال بود.حتما خوابش میومده رفته بخوابه. کارام تموم شد و دستامو شستم .رفتم دستشویی مسواک زدم وقتی اومدم بیرون در رو اهسته بستم که صدای در مزاحم خواب حسین نشه. رفتم تو اتاق خواب . چراغو روشن نکردم که حسین اذیت نشه.چراغ خواب خاموش بود تو تاریکی دیدم که رو تختی کاملا صافه و حسین رو تخت نیست اعععععععع چراغو روشن کردم بلند گفتم حسین؟ کجایی؟ جوابی نشنیدم رفتم سمت اون یکی اتاق . وقتی داشتم از اتاق نشیمن رد میشد حدس زدم که شاید رو مبل خوابش برده باشه اما اونجام نبود.رفتم داخل اتاق دیدم حسین داره نماز شب میخونه...سجاده ی بزرگ سبز رنگشو که بابا بزرگ مرحومش از کربلا براش اورده بود رو رو به قبله پهن کرده بود.عبای قهوه ای رنگشو که موقع نماز رو دوشش می اندازه رو پوشیده بود و در حال قنوت بود و چشماشو کامل بسته بود و زیر لب ذکر میگفت انقدر اروم که من هیچی نمیشنیدم ... و از اون اروم تر اشکاش بود که از گوشه ی چشم های بستش فرو میریخت...

نشستم ...انگار اصلا متوجه حضور من نشد...نگاش کردم...تو دلم غبطه خوردم به حال و هواش ...خوشبحالش...تو زندگیم هیچوقت نتونسته بودم مثل اون لذت عبادت عاشقانه با خدا رو بچشم...نشستم.نگاش کردم....خیلی طول کشید ..شاید نیم ساعت....نمازش تموم شد...اما چشماشوباز نکرد ...دستاشو به حالت دعا رو پاهاش گذاشته بود و دوبرابر اشک میریخت...لباش تکون نمیخورد انگار داشت تو دلش با خدا راز و نیاز میکرد....

بعد یک ربع چشماشو باز کرد روبروش بودم...منم با چشمای اشکی... نه بخاطر دا و راز و نیاز بخاطر اینکه میدیدم چقد از غافله عقبم...

نگام کرد ...نگامون گره خورد...یه دقیقه ...بعد دستاشو وا کرد .... با صدای ارومی گف بیا....

رفتم جلوش و سفت بغلم کرد....گفت چرا گریه کردی؟

گفتم هیچی

گفت بگو دیگه نفس حسین؟

گفتم به بدی خودم فکر میکردم دلم شکست

گفت نمیخوام دیگه از این حرفا بزنی....

گریه کردم....گریه کرد....

اون بخاطر من .... من بخاطر اون....

حسین.... حسین.....حسین....

گمشده...

ما را در سایت گمشده دنبال می‌کنید

برچسب: حتما بخوانید,حتما بخوانید جالبه,حتما ببینید و بخوانید, نویسنده: بازدید: 112 تاريخ: دوشنبه 10 آبان 1395 ساعت: 2:35

صفحه بندی