نشستم ...انگار اصلا متوجه حضور من نشد...نگاش کردم...تو دلم غبطه خوردم به حال و هواش ...خوشبحالش...تو زندگیم هیچوقت نتونسته بودم مثل اون لذت عبادت عاشقانه با خدا رو بچشم...نشستم.نگاش کردم....خیلی طول کشید ..شاید نیم ساعت....نمازش تموم شد...اما چشماشوباز نکرد ...دستاشو به حالت دعا رو پاهاش گذاشته بود و دوبرابر اشک میریخت...لباش تکون نمیخورد انگار داشت تو دلش با خدا راز و نیاز میکرد....
بعد یک ربع چشماشو باز کرد روبروش بودم...منم با چشمای اشکی... نه بخاطر دا و راز و نیاز بخاطر اینکه میدیدم چقد از غافله عقبم...
نگام کرد ...نگامون گره خورد...یه دقیقه ...بعد دستاشو وا کرد .... با صدای ارومی گف بیا....
رفتم جلوش و سفت بغلم کرد....گفت چرا گریه کردی؟
گفتم هیچی
گفت بگو دیگه نفس حسین؟
گفتم به بدی خودم فکر میکردم دلم شکست
گفت نمیخوام دیگه از این حرفا بزنی....
گریه کردم....گریه کرد....
اون بخاطر من .... من بخاطر اون....
حسین.... حسین.....حسین....
گمشده...ما را در سایت گمشده دنبال میکنید
برچسب: حتما بخوانید,حتما بخوانید جالبه,حتما ببینید و بخوانید,
نویسنده:
بازدید: 112