گمشده

متن مرتبط با «104 3 my fm» در سایت گمشده نوشته شده است

132

  • نیلوبلاگ

    xa0 دارم انگار خواب می بینم...یا که بیدارم و حواسم نیست دوستم داری و حواست هست...دوستت دارم و حواسم نیستآسمان بر سرم خراب شده یا تویی و هوای سنگینت!؟ کاش می شد کمی نفس بکشم...زیر آوارم و حواسم نیست"فندک"ت آتشم زد و انداخت در خیالِ عمیقِ آغوشت باز انگشت های سردم را سوخت سیگارم و حواسم نیستتو برایم چقدر پنجره ای...آرزوی اتاق کوچک من!! پس هوای مرا تو داشته باش...من که دیوارم و حواسم نیستراه افتاده اند شهر به شهر...بغض ها ابر ابر پشت سرم بی تو از خود کجا فرار کنم!؟...زیر رگبارم و حواسم نیستباش و با ...

    ادامه مطلب
  • 133

  • نیلوبلاگ

    داغ ِ تو بر جگرم افتاده شعله بر بال و پرم افتاده xa0 اين چهل روز خدا ميداند به كجاها گذرم افتاده xa0 بعد از آن رو زدنت بر دشمن آب هم از نظرم افتاده xa0 به خدا هركس و ناكس چشمش به من و چشم ترم افتاده xa0 (محمد حسن بيات لو) ...

    ادامه مطلب
  • 134

  • 135

  • نیلوبلاگ

    دارم اذیت میشم خیلی.....خیلی زیاد...

    ادامه مطلب
  • 137

  • نیلوبلاگ

    خسته ام ازاین بی هدف ادامه دادن عمرم...

    ادامه مطلب
  • 136

  • نیلوبلاگ

    سلام امیدوارم که حالتان خوب باشد این هفته برادرزاده کوچولو صبح ها پیش ماست امروز از خواب بیدار شدم وxa0 کتف هایم خیلی سنگین بود یک جورایی قولنج کرده بودم به مامان گفتم زیربغل های برادرزاده را بگیرد تا نیوفتد بعد من رو به شکم میخوابم بذارش روی کتف ها و کمرم راه برود تا قولنجم بشکد مامان هم گذاشتنش ان هم امد و صاف نشست روی کمرم ...هی از جایش برمیخاست و بعد محکم مینشست ....تمام دل و روده ام داشت بیرون میزد....بعدمامان یادش میداد که با دست روی کتف هایم بزند بعد او هم باتمام قدرت با ان دست های کوچکش ...

    ادامه مطلب
  • 138

  • نیلوبلاگ

    حانوادم اصلا درکم نمیکنن.اصلا منو نمیشناسن...فک میکنن من بچم....هرکاری کردم که اینطور فکرنکنن اما ....تغییری در تفکراتشون ایجاد نشد ....چی کنم خدا؟کمکم کن...بعضی وقتا کم طاقت میشم ....مثل الان...

    ادامه مطلب
  • 113

  • نیلوبلاگ

    دیشب یه خانوم تو مسجد ازم خواستگاری کرد پسرش 30 سالش بود .شماره خونه مهسا اینارو دادم که زنگ بزنن برا خواهرش...چقد همین اتفاق منو یاد خدا انداخت چقد سر نماز باخدا درد و دل کردم...چقد خوب بود تو اون لحظه...به خدا گفتم هر وقت بهم همسرمیدی بده خدا جونم...فرقی برام نداره که کی ؟ راضیم به رضای تو اما ازت میخوام شوهرم عاشق باشه.مومن باشه حسینی و ولایی باشه... خوب و مردم دارxa0 باشه...تو و امام زمان و امام حسین ازش راضی باشین.مسجدی و هیئتی واقعی باشه...خدا دعا میکنم نماز خون باشه..نماز شب خون باشه.......

    ادامه مطلب
  • 103

  • نیلوبلاگ

    گویا یکی از اقوام به بیماری سختی مبتلا شده.انگار یه چیزی شبیه سرطان.شایدم ود سرطان. دوست ندارم اسم این مریضی لعنتی روxa0 بگیرم.دعاکنید براش که سرطان نباشه. سنی نداره بنده خدا....

    ادامه مطلب
  • 104

  • نیلوبلاگ

    خستم.خیلی بیش از حد. انقدکه دوست دارم سال ها بخوابم. مغزم باد کرده انگار. اعصابو که نگو...هیچ ندارم اونو. حوصلرم که..اصلا راجبش صحبت نکن. کلا درگیر یه اخلاق کاملا سگیم. بعله.خدا به خیرز بگذرونه...

    ادامه مطلب
  • 73

  • نیلوبلاگ

    امشب هم گذشت و من آقاي موبلند رو نديدم.امشب ک بامامان دم در مسجد منتظرآقاي برادربوديم دلم نميخاست جلوي در م آقايان را نگاه کنم.ازخيلي چيزهاميترسيدم.ازاينکه تمام ثواب گريه هاودعاهايم ازبين برود.ازاينکه پسري متوجه نگاه کاوشگرانه من براي يافتن آقاي موبلند شود و فکر کند نگاهم ب او ب اين معنيست ک چشمم دنبالش است.ميترسيدم ازاينکه مادروبقيه خانم هانگاهم راببينند و فکر کنند دارم دنبال دوست پسرم ميگردم و بمن ظن بدببرند.ک البته چندان هم غلط نيست.و اما کمترميترسيدم از نگاه خدا...شايد ،شايد ک ن،حتما همين خد...

    ادامه مطلب
  • 63

  • نیلوبلاگ

    دارم بابسيج مسجدمان مي روم حسينيه حضرت امام براي مراسم اولين سالگرد سردار شهيد حاج حسين همداني. راستش مامان وبابا هرجا ک ميخواهم بروم تا قبل از رفتن از دماغم درنياورند ول کن نيستند .بعدانقدراعصاب شکننده ترازسفال مرا خرد ميکنند ک اصلا يادم مي رود دارم کجا ميروم وفقط حرص ميخورم +مامان زنگ زده ميگه نيامدي؟ ميگم ن تمام نشده .ميگه 1فاتحه بده پاشوبيا . بنده خدافکرکرده مث سالگرده اموات خودمونه.10دقيقه ميري ميشيني تو مسجد ي نفرم پشت بلندگو قرآن ميخونه.ماهم1فاتحه ميديم و پاميشيم ميايم.عجبه ها....

    ادامه مطلب
  • 43

  • نیلوبلاگ

    امروز تشیع دخترخاله ی مادر بود همه اش دعا میکردم کاش زهرا زنده شود میدانستم از قدرت خدا به دور نیست پس دعا میکردم خدایا زهرا زنده شود اما ... سرنوشت گویی طور دیگری بود امروز زهرا به خاک سپرده شد روحش شاد + امروز مراسم تشیع شهید مدافع حرم شهید محمدرضا زارع بود به مادرم گفتم که مرا هم باخود به باغ بهشj ببرید شما بروید تشیع زهرا من هم می روم پیش دوستانم در قسمت گلزار شهدا برای تشیع شهید مادر هم با دلایل بیخودی گفت نع بمان خانه ناهار بذار و جمع و جور کن ما شاید دیربرگردیم الان ساعت 12 است و برگشته ا...

    ادامه مطلب
  • 36

  • نیلوبلاگ

    دخترخاله جان تولدت مبارک عزيزززم انشاالله تولدبعديت رو تو خونه خودت بگيري همراه داماد خاله ي عزيزم...

    ادامه مطلب
  • 38

  • نیلوبلاگ

    امشب دلم بيقراره...

    ادامه مطلب
  • 39

  • نیلوبلاگ

    ديشب جناب داداش رفته بودن حسينيه مراسم ب اين شرح بوده: 1-زيارت عاشورا 2روضه 3-اهداي لباس مشکي ب خادمين مراسم ابي عبدالله ک ب اصطلاح اسمشوگذاشتن مشکي پوشان 4-جلسه براي برنامه ريزي مراسم هاي محرم ب احتمال99درصدآقاي موبلندم اونجابوده ديشب همچنان زنداداش مذکور پيامک داد ک بروم پايين رفتم وبعدازتعاريف خاهرشوهروعروسي مان 1پاکت حاوي مقداري پول تقديمم نمود بمناسبت دانشجوشدن بههههله +امروز صبح رفتيم دانشگاه احساس کردم محيطشودوست دارم اميدوارم بتونم با رشتم کناربيام. مديريت بازرگاني. اوف چي بگم؟ خدابخيربگ...

    ادامه مطلب
  • 32

  • نیلوبلاگ

    کاش يکي باشه عمل کنه ب اين حرف ک "تو براي من مهمي" درعمل ثابت کنه ن فقط حرف ، حرفايي ک ذره اي عمل توش نيست بخدا دلم ميگيره از اىن همه "مورد کم توجهي قرارگرفتن"...

    ادامه مطلب
  • 33

  • نیلوبلاگ

    دلم برا ابي عبدالله تنگ شده چقدازش فاصله گرفتم حسين؟ -جانم؟ -غذاخوشمزه بود؟ -بله.بله -نمکش کم بود ولي -بهتر.بايد ذائقمونوب غذاهاي کم نمک عادت بديم برا روزگار پيريمون؟مهرا؟ -جان؟ -من خيلي گرسنم بود متوجه کم نمکيش نشدم اصن -حسين توچون من دستپختم بده ازم زده ميشي؟ -اع اين چ حرفيه؟دسپختتم بد نيس والا .خب حالاتازه کاري. --اوووم حسين؟نکنه دوسم نداشته باشي -دوست دارم بخدا -ببخشيد ک انقد ديوونم.اين فکرا مث خوره توسرمه.ک چون خيلي چيزاروبلدنيستم توازمن بدت بياد -ن بخدا.من تورو هرطورک باشي دوست دارم .باو...

    ادامه مطلب
  • 34

  • نیلوبلاگ

    عشق چيزه نفرت انگيزيه ؟؟؟ امروز با دوست عزيزم خانومه"الف ميم"بيرون رفتيم و يک دوري در خيابان هاي اطراف خانه مان زديم 2تومن هم دادم از اين بستني قيفي مدل جديد هاي شرکتي خريدم و رفتيم نشستيم پارک و خورديمشان چقدهم گندبارآورديم با همان دو تا دانه بستني بادمي آمد وچادرهايمان را در هوا مي رقصاند.و اين چادرهاهم ک گويي هوس بستني کرده بودند مي آمدند و ميخوردند ب آن دو بستني مبارکxa0 خلاصه کنم در آخر با دوچادر لکه شده ب خانه هامان برگشتيم چقد هم خنديديم ب همين موضوع خيلي وقت است ک تمايلي ندارم درخيابان چ...

    ادامه مطلب
  • 35

  • نیلوبلاگ

    امروز ساعت 5:18 دقیقه ی صبح ساعتم زنگ زد و من بیدار شدم و مامان را برای نماز صبح بیدار کردم و خودم دوباره خوابیدم . و نمازم قضا شد واقعا با خودم چند چندم؟؟؟ چقدر حس بدی بود که ساعت 6:18 دقیقه بیدار شدم و دیدم افتاب طلوع کرده + امروز بامامان به خیابان میرزاده عشقی ،فروشگاه حجاب برتر رتیم و سه تا مقنعه ی کرپ رنگی برای دانشگاه خریدم یه سبز یه صورتی تیره و یه سبز آبی با دوتا ساق دست گیپور دار سیز و صورتی چقد حرف داشتم همه اش یادم هست حال نوشتنس نیست + لطفا راجب پست ها نظر بگذارید...

    ادامه مطلب